دیری بود با دوستان بناحق قهر بودم، یعنی نه به وبلاگ آنها سرمیزدم و نه در وبلاگم چیزی برای خواندن میگذاشتم، دلیل اش هم همین بود که بسیارمصروف بودم.
فصل امتحانات بود، و ما نیز چون دهقانانان که در فصل دیرو گندم و گرفتن محصولات مصروف میشوند و شب وروز کارمیکنند چنان بودیم، همصنفی ها میگفتن که بخیر به سویه لیسانس اقتصاد فارغ میشیم.
راستی زمان چقدر زود میگزرد "یعنی عمر چقدر زود گذر است" پنج سال دوران تحصیلات در دانشگاه کابل نیز گذشت!!!!!! بلی بیاد میاورم روزهای اول را که به دانشگاه میرفتیم و بیش از 140 نفر دانشجو در یک کلاس زیر درس می نشستیم و استادان با گفتارها و کردارهای توام با لیکچرهایش سکوت کلاس را برهم میزد، گاهی هم با قهر و خوشی اش مارا بخود متوجه میساخت! گاهی استادی میگفت "بچیم آرام باشید، درسه فامیدید! تکرار کنم، نی استاد فامیده نشد، نمیشه موضوع .... ره باز تکرار کنی".
این عمر همان است که روزی بامن بود تا از پدرم که در آن زمان مردی جوان بود چیزها از ادب و سواد بیاموزم، مشق ها تکرار کنم این همیشه از یادم نمیرود که اولین سرمشق از پدرم برایم همین بود که امروز میدانم شعر از مولانا "خداوندگار بلخ" بوده است وی برکاغذی نوشت و من هم همیشه تکرارن مینوشتم "از خدا خواهیم توفیق و ادب – بی ادل محروم ماند از فضل رب" و این عمر همان است که اولین شرینی و نان را برپشتم گذاشت و به پیش ملای مسجید برد تا برایم یاد دهد که بگویم "الف، ب، ت ..... ی، روزدیگر الحمدو و .... اقرا باسم ............. و کریما ببخشای برحا. الا یا ایهاساقی و بعد هم همان نصاب صبیان عجیب چیزی بود عرب چنان میگوید و ما چنین!!!!!!!!! بلی یادم نمیرود که روز اول جامع المقدمات را با درس "بدان که مصدر را اصل کلام است و از وی .... بازمیگردد" آغازیدم البته این یک روی سکه بود روی سکه دیگر هم مرا فراموش نمیکند یعنی من اورا به فراموشی نمیگیرم.
"با پدرم به مکتب منطقه رفتم، اسمم را نوشتند و به صنف که در آن از چوکی و میز، شیشه و دروازه چیزی دیده نمیشد نشاندند، "خدا رحمت کند سرمعلم صاحب یوسف خان را که روز اول به ما درس صنف اول را آموخت" استاد یوسف خان مردی ریش سفیدی بود و خیلی مهربان "البته با ما یعنی کودکان" امروز را نمیگم آنروز را که کودکی بودم و با جست و خیز کودکانه شادابی، انرژی و ........ام را برروخ مردم و طبیعت میکشدم، امروز نه امروز نه! امروز من پدرم، امروز من پدرم که باید چنان کنم که دیگران کردند.
خوب یادواره ای بود که چگونه عمر را به تماشا میتوان نشست و برحال حال گذشته خندید یا گریست این بدان ماند که کردار چی و چگونه بوده است، توشه اگر بهتر و خوبتر باشد سفر را مشکل کم میشود و اگر چنان نباشد یقینا که چنین خواهد بود "یعنی کیسه از رنجها در کوله بار زندگی".
چندسال دانشگاه را با تمام زحمات و مشکلات اش گزاراندم به امیدی که بهبودی به من نزدیک و از من دروی نگزیند، و ظرفیت بهتر برای گذراندن عمر داشته باشم امروز از اینکه توانستم توام با مسولیت های دیگر تحصلاتم را نیز همزمان ادامه دهم خوشحالم و بجاست که با شما دوستان عزیز این خوشحالی را قسمت کنم چون شما هم حق دارید.
اما هنوز شروع دور جدید از زندگی است، زندگی که در این سرزمین به آن ارزش و ارج قایل نیست، زندگی که در این سرزمین بیشتر به یک لعنت تبدیل شده است، زندگی که مردم بفکر گذار از آن میندیشد، زندگی که همه اش رنج داشتن و نداشتن است، زندگی که بجز کیسه ای از رنج بیش نیست، زندگی که بیعدالتی ها زهرش میسازد و بالاخره زندگی که باید گذراند "ناچار باید زیست اگرچه زندگی به زیستن شاید نیارزد".
امروز همین انداز کافیست، که شمارا دوست دارم چون با شما از یکقدم پیشرفت سخن گفتم.
بازهم خواهم نوشت.
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت
11 قبل از ظهر |