تبليغاتX
دهکده

بعد از گذشت تقریبا دو ماه، جشن فراغت مان دیروز سه شنبه مورخ ۲۱ میزان ۱۳۸۸ برگزارشد. در این محفل که با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید و سرود ملی افغانستان آغاز گردید، سخنرانان به سخنرانی پرداخت و در اخیر هم تبریک نامه های که از جانب ریاست دانشکده - دانشگاه کابل در نظرگرفته شده بود، بعنوان یک سند فراغت غیررسمی برای دانشجویان توزیع گردید. چون دیپلم تا تکمیل نشدن تزیس یا پایان نامه، مطابق مصوبه یا مقررات دانشگاه منع است و این سند میتواند حداقل از فراغت شخص بحیث لیسانس اقتصاد در کدام مرجع تصدیق نماید.

در لابلای برنامه، موسیقی، آتنگ، رقص و پایکوبی نیز جاداشت. روزی خوبی بود، خوشحالی همه جا موج میزد و لبخندهای دوستانه و زیبای برصورت دانشجویان که بسویه لیسانس فارغ شدند میرقصید. دوستان و آشنایان که در محفل بودند نیز از تجربه یکقدم پیشرفت دوستان و اقارب شان لذت میبرد.

 سخنان زیبا گفته شد، که از اقتصاد، نقش اقتصاد در جامعه و تعهد اشخاص متخصیص در جامعه را به تحلیل میگرفت. ریس دانشکده، معاون دانشکده، معاون وزارت اقتصاد و استاد دانشکده اقتصاد، ریس اتاقهای تجارت و ... از سخنرانان بودند که محفل را جذابیت بخشیده بودند.

 در آینده نزدیک تلاش خواهم کرد، تا تصاویر از این محفل را با شما قسمت کنم.

 بهروز باشید

+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

دیری بود با دوستان بناحق قهر بودم، یعنی نه به وبلاگ آنها سرمیزدم و نه در وبلاگم چیزی برای خواندن میگذاشتم، دلیل اش هم همین بود که بسیارمصروف بودم.

فصل امتحانات بود، و ما نیز چون دهقانانان که در فصل دیرو گندم و گرفتن محصولات مصروف میشوند و شب وروز کارمیکنند چنان بودیم، همصنفی ها میگفتن که بخیر به سویه لیسانس اقتصاد فارغ میشیم.

راستی زمان چقدر زود میگزرد "یعنی عمر چقدر زود گذر است" پنج سال دوران تحصیلات در دانشگاه کابل نیز گذشت!!!!!! بلی بیاد میاورم روزهای اول را که به دانشگاه میرفتیم و بیش از 140 نفر دانشجو در یک کلاس زیر درس می نشستیم و استادان با گفتارها و کردارهای توام با لیکچرهایش سکوت کلاس را برهم میزد، گاهی هم با قهر و خوشی اش مارا بخود متوجه میساخت! گاهی استادی میگفت "بچیم آرام باشید، درسه فامیدید! تکرار کنم، نی استاد فامیده نشد، نمیشه موضوع .... ره باز تکرار کنی".

این عمر همان است که روزی بامن بود تا از پدرم که در آن زمان مردی جوان بود چیزها از ادب و سواد بیاموزم، مشق ها تکرار کنم این همیشه از یادم نمیرود که اولین سرمشق از پدرم برایم همین بود که امروز میدانم شعر از مولانا "خداوندگار بلخ" بوده است وی برکاغذی نوشت و من هم همیشه تکرارن مینوشتم "از خدا خواهیم توفیق و ادب – بی ادل محروم ماند از فضل رب" و این عمر همان است که اولین شرینی و نان را برپشتم گذاشت و به پیش ملای مسجید برد تا برایم یاد دهد که بگویم "الف، ب، ت ..... ی، روزدیگر الحمدو و .... اقرا باسم ............. و کریما ببخشای برحا. الا یا ایهاساقی و بعد هم همان نصاب صبیان عجیب چیزی بود عرب چنان میگوید و ما چنین!!!!!!!!! بلی یادم نمیرود که روز اول جامع المقدمات را با درس "بدان که مصدر را اصل کلام است و از وی .... بازمیگردد" آغازیدم البته این یک روی سکه بود روی سکه دیگر هم مرا فراموش نمیکند یعنی من اورا به فراموشی نمیگیرم.

"با پدرم به مکتب منطقه رفتم، اسمم را نوشتند و به صنف که در آن از چوکی و میز، شیشه و دروازه چیزی دیده نمیشد نشاندند، "خدا رحمت کند سرمعلم صاحب یوسف خان را که روز اول به ما درس صنف اول را آموخت" استاد یوسف خان مردی ریش سفیدی بود و خیلی مهربان "البته با ما یعنی کودکان" امروز را نمیگم آنروز را که کودکی بودم و با جست و خیز کودکانه شادابی، انرژی و ........ام را برروخ مردم و طبیعت میکشدم، امروز نه امروز نه! امروز من پدرم، امروز من پدرم که باید چنان کنم که دیگران کردند.

 خوب یادواره ای بود که چگونه عمر را به تماشا میتوان نشست و برحال حال گذشته خندید یا گریست این بدان ماند که کردار چی و چگونه بوده است، توشه اگر بهتر و خوبتر باشد سفر را مشکل کم میشود و اگر چنان نباشد یقینا که چنین خواهد بود "یعنی کیسه از رنجها در کوله بار زندگی".

 چندسال دانشگاه را با تمام زحمات و مشکلات اش گزاراندم به امیدی که بهبودی به من نزدیک و از من دروی نگزیند، و ظرفیت بهتر برای گذراندن عمر داشته باشم امروز از اینکه توانستم توام با مسولیت های دیگر تحصلاتم را نیز همزمان ادامه دهم خوشحالم و بجاست که با شما دوستان عزیز این خوشحالی را قسمت کنم چون شما هم حق دارید.

 اما هنوز شروع دور جدید از زندگی است، زندگی که در این سرزمین به آن ارزش و ارج قایل نیست، زندگی که در این سرزمین بیشتر به یک لعنت تبدیل شده است، زندگی که مردم بفکر گذار از آن میندیشد، زندگی که همه اش رنج داشتن و نداشتن است، زندگی که بجز کیسه ای از رنج بیش نیست، زندگی که بیعدالتی ها زهرش میسازد و بالاخره زندگی که باید گذراند "ناچار باید زیست اگرچه زندگی به زیستن شاید نیارزد".

امروز همین انداز کافیست، که شمارا دوست دارم چون با شما از یکقدم پیشرفت سخن گفتم.

بازهم خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

تاملی در هزارستان شناسی                                                   شوکت علی محمدی

بخش ششم

وَرَس

وَرَس، يکي از مناطق معروف هزارستان است. به گفته آقاي آريان پور، وَرَس يک نوع بوته­ي گل است که در اين منطقه وجود دارد. ممکن است اين گياه با آن چه در لغت نامه دهخدا آمده يکسان باشد:

ورس[ وَ ] (ع اِ) اسپرک و آن گياهي است شبيه سمسم و منبت آن بلاد يمن است و بس، مي کارند آن را و تا بيست سال باقي باشد. (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). گياهي است زرد رنگ گويند چون يک سال بکارند ده سال باقي ماند و نبات آن شبيه به نبات کنجد باشد و جامه اي که از آن رنگ کنند پوشيدنش قوت بسيار دهد و آن را به عربي خُص خوانند. (برهان). ورس، ممکن است با ورزگان(با همه ریشه یابی آن) مشترک باشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

درجلسه مجمع عمومی انجمن همفکری که غرض انتخاب هیت رییسه انجمن در روز جمعه برگزارشده بود بعد از گزارش دهی هیت رییسه قبلی که در راس آن محترم داکتراحسان الله درویش قرارداشت انتخابات بصورت دیمکراتیک و منظم برگزارشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
تأملی در هزارستان شناسی

بخش پنجم: شوکت علی محمدی

دی یا دای؟

بسیاری از اقلیم هزارستان با پیشوند "دی" نامیده می شود مانند دی زنگی، دی کندی، دی میر داد، و...که دلیل نام گذاری این سرزمین ها بر گرفته از نام مردمان و اقوامی است که در این جا ها زندگی می کنند. بسیاری از تیره های هزاره نیز با پیشوند «دی» نامیده شده اند مانند دی زنگی، دی کندی، دی میر داد، دی چوپان، دی میرک شه(که به اشتباه و به دلیل رسم الخط چسبان قدیمی، دی میرکشه تلفظ می شود)، و...

در مورد ضبط درست واژه «دی» یا «دای» بحث هایی صورت گرفته و احتمالاتی داده شده است؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

تشنج در کابینه کرزی

امروز ( دوشنبه) جلسه کابینه ی حکومت افغانستان به ریاست حامد کرزی به خاطر انتقاد او از معاون اولش دچار تنشج گردید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

در حالیکه 16 سال از فاجعه اسفناک افشار میگذرد, هنوز هم قلبهای انسانهای انسان دوست, باعاطفه و مسلمان از آن رنج میبرد و بر عاملان آن نفرین میکند.

 ما در فاجعه افشار دو عامل عمده داشتیم, یکی عامل بیرونی بود و دیگر عامل درونی, آنچه باعث شد تا فاجعه افشار صورت بگیرد عامل درونی در واقع دوشمن درون آستین ما بودند, یعنی کسانیکه دوست نما بودند اما دوشمن واقعی ما, کسانی که بعد از این فاجعه به عاملین بیرونی اش تبریک گفت "آمر صاحب فتح المبین مبارک بشه" این عین کلمه است که از زبان کسی خارج میشود که ادعای آیته الله ای دارد, حرف دین و مذهب میزند و چنین کارها هم میکند که یک نمونه خورد از جنایات اش است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

سحر با باد میفگتم حدیث آرزومندی!

 عجیب جامعه ای است, همه سرگردان و ویران, خانه ها سرد و دلها سرد و مردم سردتر اما باز صدای طنین انداز شکستن زنجیر است و ناله های تدبیر, دیریست که چیزی میبینم و میشنوم شاید گفتن اش مشکل باشد, شاید او خود هم به مشکل گفته باشد که چرا چنین است و چنان! بهرصورت اینها باید کشید و شنید و دید تا باشد دیگران که بعد از اینروز مییایند بدانند که شکستن زنجیر را صدای دردهای قرنها در کنج خانه نشستن نشکست است بلکه بیرون آمدن ازمرزی که برایش باید ویزه ای از شخص دیگر میگرفت هم نشکست بلکه مرزها را با آهنگ طنین اندازی شکست که نیاز به ویزه ندارد! چرا باید مرزی باشد بین زیستن!.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش 

بازجوید روزگار وصل خویش  (مولانا)

نموشه ماه نو مالوم الیجو! الیجو او الیجو!!!!!!!!!!!!

الهه سرور دوختر با استعداد هزاره با آهنگ الیجو "آهنگ هزاره گی" طوفان محبت برپا کرد, راستش خیلی مسرورم ازاینکه برای اولین بار یک دوختر هزاره برای ستاره شدن میدرخشد و درخشش افغانستان و بویژه سرزمین باستان هزارستان را درخشان میکند.

 هزاره ها که بازوان زخم خورده اش از ستم و تعدی رنج میبرد, در پیچ و خم تعصبات سرگردان است, باوجود آن ستاره های درخشانی را در ابعاد مختلف چون ورزش, موسیقی و بخش های دیگر به جامعه تقدیم میکند.

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

شوکت علی محمدی


شار زایده قریه ای در "جاغوری" حد فاصل "قره باغ" قرار دارد که مردم "شارزیده" تلفظ می کنند، اما کاتبان ما – متأسفانه-"شهر زایده" می نگارند. این مورد به روشنی بیشتری، دلالت داد که این منطقه، منسوب به "شار"ها است. هیچ گونه نمودی از "شهر" در این منطقه وجود ندارد. علاوه بر این، کلمه "زایده"، در عرف جامعه ما تلقی خاصی دراز، ک هدر عرف عام "زیده" تلفظ می شود و مراد، انتساب نسبی است. می توان گفت که یکی از "شارزادگان" در آن جا زندگی می کرده است و یا جمعی که از نظر نسب به شارها، منتهی می شده، این نظر از آن جهت، قوت بیشتری دارت که در حوالی این منطقه کوهی به اسم "شار" استف


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

شوکت علی محمدی

اهمیت و ضرورت پژوهش:

پیش تر ها که سواد در دراختیار طبقه های خاصی بوده و گسترش همگانی نداشته است. از سوی دیگر ضرورت ثبت نام شهر ها و قریه ها درک نمی شده است. چون آن زمان مردم همه چیز را می دانستند و فکر می کردند تا قیامت این آگاهی پایدار خواهد ماند. بی از آن که زندگی انسان ها پویا است و همواره در حال تغییر. من مطلبی در مورد زاهم نوشتم و اطلاعاتی دادم که آقای نظر داده بود؛ بی کار بد دریه و این مطالب بیهوده را نوشته ای! یعنی ضرورت ثبت فرهنگ، فولکلور، اطلاعات منطقه ای و... را چون امروز می دانیم؛ فکر می کنیم تا همیشه چنین خواهد ماند! اگر زایر چینی "هیوانگ" به زیارت بودا در بامیان نیامده بود همان اطلاعات روز مره را او ننوشته بود امروز بخش مهمی از تاریخ ملت ما نابود شده بود. اگر کاتب به دستور عبدالرحمان خان خایین همان اطلاعات روز مره را ثبت نمی کرد؛ امروزه ما بخش مهمی از تاریخ و هویت خود را از دست می دادیم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

عبدالله علی جاغوری

 عدم شفافیت در دولت سازی, یعنی در نظرنگرفتن اهمیت ساختار زیر بنایی دولت و در مجموع قوای سه گانه باعث بی نظمی و بازدهی بسیاراندک در دولت شده است. همگان می دانند، پروژه های زیربنایی به صورت اساسی مهندسی و طراحی نشده است لذا از رشد اقتصادی خبری نست درامد سرانه تغییر نکرده است. سیستم آموزش کهنه و فرسوده است. راه های مواصلاتی همچنان یا ویران مانده یا قسمی ساخته شده که کیفیت و امنیت ندارد.. فرهنگ نه تنهارشد نکرده بلکه در سراشیب سقوط است. از حقوق بشر اسلامی خبری نیست. شهرها همچنان در تاریکی به سرمی برند. بشتر جوانان همچنان بیکارند. حتی صبحانه ای هم از خودنداریم. همه چیز باید وارد شود. از انکشاف زراعتی که اولین گام به سوی توسعه اقتصادی است چیزی به چشم نمی خورد. و........ پس باید بدانیم که شفافیت در دولت سازی و بازسازی نبوده اگر بوده چرا با وجود بیش از بیست میلیارد دالر هیچ تغییر چشمگیر مشاهده نمی شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 (عبدالله علی جاغوری)

در افغانستان ساختار دولت همیشه یا فاژیستی بوده و یا هم براساس مصلحت ها و اتلافها که تیشه به ریشه این کشور زده است, اگر سیر در اندیشه های دولت سازی از نظرساختاری بیندازم میبینم که ما صرف در کمیت همیشه تورم تشکیلاتی را بوجود آورده ایم نه اینکه از نظرکیفیت کاری اساسی را انجام داده باشیم, ساختار امروزی دولت چنان ارهم و درهم است که کسی حتی شخص ریس جمهور هم نمیداند که چه کرده است, این همه وزارتخانه ها, ریاست های عمومی, کمیسیون ها و ..... چی میکنند که با وجود این همه باز کمیته های ساختند که کاری جز بیکاری و بروکراسی ندارند, بطورمثال گندم که باید در در اواخر تابستان خریداری و در پاییز هرسال بمناطق مختلف با ترانسپورت کم انتقال داده شود میماند تا زمستان سررسد, راه ها بسته شود و بعد با هزاران مشکل, مصارف گزاف انتقال میشود و مردم که به آنها توزیع میشود هم با مشکل فراوان باید این کمکها را بخانه برد یا هم به آسیابی آردش بسازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 عبدالله علی جاغوری

هفت سال از حکومت کرزی گذشت اما بهروزی در امورات دیده نمیشود, البته که این یک واقعیت است که ما در روند دولت سازی بودیم نه دولت داری اما تا چی وقت؟ جواب به این پرسش را میتوان چگونه ارایه کرد؟ در نخست باید استقلالیت را در آزمون تحلیلی گرفت و تطابق اوضاع افغانستان را نیز سیر عملی کرد و در قدمهای بعدی دولت سازی, ساختار دولت, قوانین, ساختار اجتماعی و فرهنگی را با در نظرداشت واقعیت های جامعه افغانی و مداخلات همسایگان, سازمان ملل و جامعه جهانی بمطالعه گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

شوکت علی محمدی 

 شار:

واژه­ی "شار"، کلمه­ی اصیل دری است که در نام اقلیم مختلف سرزمین هزارستان رایج است که پرده از هویت، اصالت و منشاء نژادری این مردم بر می دارد! در آغاز مستند های تاریخی و متون کهن و معنای لغوی آن را بررسی خواهم کرد؛

 "پادشاه غرجه بود.(لغت فرس) نام پادشاه غرجه باشد (اوبهی). پادشاه غرجستان را نامند، چنان که پادشاه ترکستان را، "خان" و پادشاه چین "فغفور" و پادشاه ایران را "کی" و پادشاه روم را، "قیصر" و پادشاه هند را، "راجه " و "رانا" خوانند (فرهنگ سروری). الشار، هوالملک، (معجم البلدان- ذیل غرشستان) "شار"، لقب مهتر ناحیت غرجستان باشد به خراسان، که در قصبه­ی پشین نشیند-(از حدود العالم). پادشاه "غرشستان" را در اصطلاح اهل آن بقعه، "شار" خوانند، چنان که "خان" ترکان را، "رأیِ" هندوان را، و "قیصرِ" رومیان را (ترجمه یمینی نسخه چاپی ص 337). پادشاه "غرجستان" را "شار" خوانند.(مجمل التواریخ و القصص) "شار"،  پادشاه غرجستان، نزد اعراب معروف بود به "ملک الغرجه" (سرزمین های خلافت شرقی ص 442) با این تصریحات و شواهدی که ذیلا خواهد آمد، مسلما "شار"، همان لقب امیران غرجستان است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |

درغم ما روزها بی گاه شد             روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت, گو رو باک نیست    تو بمان, ای آنکه چون تو, پاک نیست

   (مثنوی دفتر اول- نی نامه)

عید سعید قربان به همه مبارک باشد انشاالله و خداوند لایزال همگی ما را به درک واقعی عبادت عارفانه و عاشقانه شان برساند.

 سالها و روزها سیر طبیعی اند, ثابت اند یعنی گزرا نیست نه بخاطر اینکه اینها چون زنده نیستند یا روحی ندارند نه! بلکه چنین آفریده شده است و این ما هستیم که روزها را با غم یا شادی بسرمیکنیم و شامها را پایان میبخشیم شاید هم چنین چیزی در آفرینیش ما گنجانیده شده باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

باز می آید صدای شرشر باران

با حدیث سردی و سرما

باز می گردد سرود ژاله ها و برف

کوهساران را همه این جا

می گدازد از هراس برف،

 مردم این شهر

می نوازد شعله های سرد

گونه های سرخ


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 تا بگویم شرح درد اشتیاق

 هرانکس که روزگار مهاجرت دیده است, و ازتلخیهایش چشیده است, و در غمهایش خوشیها پالیده است این بداند که غربت چیست و غریبی از بهر چیست و تلخ کامی هایش از برای کیست! من نیز ازآنهایم که چنان دیده ام و چنین نیز, اما باری میشود که مهاجرت را تفسیر بهتری کرد و در لابلای دردهایش بهتریهای جست و در کنج کنارش آشیانه ای برای زیست و در محیط اش زمینه ای برای اندوختن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |
تا که گشتم بار این کره خاکی ایدوست     گریه و ناله و غم یار وفادارم شد.    (عبدالله علی جاغوری)

 (ازنیستان تا مرا ببریده اند – ازنفیرم مرد و زن نالیده اند) مولوی

وقتی صدای گریه ام را شنیدم دانستم که مصیبتی در این دنیا است و من به چه اندازه ای بدان افزوده ام! خیر حرفی خاص نبود همه چیزطبیعی بود. فصل پاییزی بود. شرشر برگ درختان و باد پاییزی همه چا می پیچید و من در پارچه کهنه یا نو پیچیده شدم.

  آمدن و رفتن بود. شب نشینی و نمایش پیرک و کچه بازی و قصه و گفتن و خندیدن و خنداندن! اما حرفی خاصی نبود. من باردوش کره­ی خاکی شده بودم "من به دنیا آمده بودم" چون گوش دادم که صدا چیست و گفته ها از بهرکیست دانستم که چنان است که نوشتم.

 هرکسی را صورتی وا کرده ام         هرکسی را خنده بر رخ داده ام

درخم و پیچش که خواند زندگی         دردهایی در دلم جا داده ام

هرکجا بهرسعادت های خود           بارها از بام ها افتاده ام

لیک این دنیا که دون است و الم        رنج هایش را بسی پیموده ام

آخرش مستور می باشد همیش          درنخستین ها که من پالیده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |

به روایتی؛ مصیبت بارم و اندوهگین!

                                                                                                          عبدالله علی جاغوری 

کسی گفت که "او" رفته است و دیگر نیست! راستی اگر چنان باشد- باورم نیست! اما چرا؟ فکرمی کردم  و آرزو داشتم باری او را ببنیم. و حق استادی به جاکنم. اما افسوس که چنین نمی شود! اگر می شد عالی بود! و من هم چنین غمناک نمی بودم!

 مردی از تبار آزادگان بود، آزاد از بند مادیات، سر فراز روزگار قناعت و خدمت، پدر مهربانی بود و استاد دلسوز! خیلی جگرخونم کرد که باری وقتی که "من"، «من» شدم " تا بدانم کیست نتوانستم ببینم روی او- چون که که اورا خانه دیگر شده است! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله علی جاغوری در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |